یکشنبه 1386/10/02
شرهانی سرزمین عشاق
سلام برسالار شهدا ، سلام بر شهدا ، سلام بر شهدای شرهانی ، سلام بر سر زمین شرهانی ، سلام بر ذره ذره خاک شرهانی که با خون و پوست و گوشت و استخوان مقتدیهای حسین (ع) آمیخته شده .
سلام برپیکر شهدایی که هنوز در گوشه گوشه شرهانی آرام خفته اند .
سلام بر معراج شهدای شرهانی که هنوز پذیرای بهترین بندگان خداست .
شرهانی من چه بگویم با تو که تو با ناگفتنت مرا عاشق و شیدای خود کردی .

شرهانی تو شمیم کربلا داری . و مرا با این عطرت دیوانه کردی .
شرهانی تو هم خود به کربلا نزدیکی و هم خود کربلای دیگری .
شرهانی نمیدانم این چه سریست که تو هم خود غریب و گمنامی و هم اکثر شهدای تو گمنام اند
همه آنها عبداله فرزند روح الله هستند .
شرهانی تو هم مانند دوکوهه دلتنگی تو هم فریاد خاموش سر میدهی .
شرهانی بعد از اتمام جنگ و رفتن رزمنده ها تو گوشه گیر شدی و از همه دل بریدی به جر آنان که باقی مانده از فاقله شهدا بودند و دوست قدیمی تو .
شاید نمیخواهی رد پای شهدا از روی خاک تو پاک شود . شاید نمیخواهی حال و هوای خراب با صفای باقی مانده از شهدا را از بین ببرد . آخر جای جای زمین تو محل راز و نیاز و عروج شهیدان است .
شرهانی منم مثل تو بریده ام . منم از زمانه و آدمها و خانه و زر و برق دنیا بریده ام .
شرهانی منم خسته ام از زمانه ایی که ارزش آدمیان را پول و مقام و مدرک و... مشخص میکند . و دیگر صفا و دین ومعرفت و ... جایگاهی ندارد .
من مشتاق خاک و یک رنگی توام مشتاق رنگ خاکی توام . مشتاق صفا و حال و هوای خوش تو و عطر کربلایت هستم
شرهانی من دلم را در معراجت جا گذاشتم .
شرهانی در آن روز عرفه که من آمدم معراجت یک مهمان داشت ؛ مهمان نه صاحب خانه داشت .
معراجت پذیرای پیکر پاک شهید عزیزی بود .که آرام در کفن سپیدی و زیبایی خفته بود .

میگفتند این پیکر جوان رشیدیست ولی آخر کفنی که من میدیدم به مثال کفن طفلی بیش نبود با خود گفتم این چطور این کفن کوچک جوانی را در بر دارد دست برم طرفش تا نوازشش کنم دستم به تکه که های استخوان او خورد .آنجا بود که فهمیدم این کفن چرا اینقدر کوچک است. وقتی استخوانهای عزیزش را نوازش میکردم حال عجیبی داشتم دلم شکست ولی انگار در آسمان بودم او مرا برای لحظه ایی به جایی برد که خود مدتهاست در آنجا مستقر است . او را نمیشناختم ولی انگار سالها با او زندگی کردم
نا خود آگاه اورا داداش خطاب کردم اینقدر با او اخت شدم که با داداش خودم نیستم .
با او شروع بع درد دل کردم گفتم داداش وقتی رفتی زیبا و رشید بودی .داداش مادرت سالهات به انتظارت نشسته . داداش هنوز چشمش به در است تا تو برگردی . و تو حالا برگشتی ولی نمیدانم مادرت چه خواهد کرد وقتی این کفن کوچک تورا ببیند. دل خواهرت که با دیدنت شکست .
شرهانی دلم برای داداشم تنگ شده .
شرهانی من برگشتم به میان زر و برق دنیای به میان آدمهای غیر خاکی ولی دلم رو به رنگ خاک کردم و بر روی خاک تو جا گذاشتم .
تنها به امید دوباره دیدنت زنده ام . مرا بر گردان شرهانی که سخت دلتنگ توام . مرا بر گردان

